زن و واژه های سه حرفی اش

تمام کودکی من در کنار زنی سنتی گذشت که آموزه های دینی اش باعث شده بود که خود را از فرزندش بپوشاند. مادرم به دلیل باورهای دینی اش همیشه در مقابل من پوشیده بود. حتی دیدن موی مادر هم برایم جذابیت داشت اما او همیشه روسری، به سبک روسری دختران امروز بر سر داشت که مانع از دیدن کامل گیسوی او می شد. مادر، هیچ گاه نگذاشت ما درک درستی از زن داشته باشیم. هیچ گاه لباس عوض کردن او را ندیدیم. هیچ گاه از درد برایمان شکوه نکرد. هیچ گاه با دردهای زنانه اش آشنا نبودیم و آشناهم نشدیم. مادر همیشه برایمان در پرده ای از ابهام بود و همین متانتی که به خرج می داد گاه باعث می شد که گستاخی هایی در برابرش کنیم، غافل از وجودش. وجودی که سراسر تلاطم بود و بس. مادر یگانه زن زندگی ام بود، یگانه زنی که من هیچ درک درستی از او و فیزیولوژی جسمانی اش نداشتم. او تمام دردهایش را برای آقای پدر تعریف می کرد و ما هر چه شناخت از مادر داشتیم مربوط به جمله ای تکراری از سوی پدر بود که می گفت: قدر مادرتان را بدونید و مبادا بی احترامی بکنید. اگه بدونید برای شماها چه دردهایی کشیده!!!! و ما غافل از مادر و جملات پدر…. همه این نادانستنی ها گذشت تا که ازدواج کردم. مادرم جای خودش را به همسرم داد تا یگانه زن زندگی ام اندکی تغییر کند. شوهر که شدی، تازه می شوی مردی که باید از یک سری چیزها باخبر شوی. تازه می فهمی منظور پدر از دردهای مادر چه بود. شوهر که می شوی تازه متوجه می شوی که زن کلکسیونی از واژه های سه حرفی است. درد، اشک، غصه، رنج، قصه های بی پایان یک زن است که در تمام زندگی به دوش می کشد. یک زن، هر روز و هر شب بی دلیل یا به دلیلی انیس یکی از واژه های ۳ حرفی اش می شود اما بازهم جانانه به زندگی ادامه می دهد. اینکه چرا اینگونه است را هنوز که هنوز است نمی دانم اما امید که خداوند، شعور درک یک زن را به من عطا کند. آمین.

ابوالفضل سعادتی. مشاور خانواده