مردی از پشت پنجره مشغول تماشای همسایه و پسر ده‌ساله‌اش بود. همسایه ساعت‌های مدیدی مشغول کار بر روی دوچرخۀ فرزندش بود. مرد از آن بالا فریاد زد: «چرا تمام روز را با پسرت صرف تعمیر آن دوچرخه می‌کنی، در حالی که دوچرخه‌ساز می‌تواند آن را در عرض چند دقیقه تعمیر کند؟» همسایه جواب داد: «برای اینکه من مشغول پرورش پسرم هستم؛ نه تعمیر دوچرخه

وقت گذاشتن برای فرزندانمان بهترین هدیه ای است که می توانیم به آن ها ارزانی داریم. همه ما در کودکی سرشار از توجه پدر و مادر هستیم و هر چه بزرگتر می شویم این توجه کمتر می شود. انگار ناخواسته پرداه ای از حیا میان ما و والدین را فرا می گیرد و بوسه های کودکی کم کم به ورطه نابودی و فراموشی سپرده می شوند و جای آنها را چیزهایی از قبیل کمبود وقت و گرفتاری و هزینه واژه هایی از این دست پر می کند. داستان زیر کمی به درک بهتر موضوع کمک می کند.

مردی، دیروقت، خسته از سرکار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود:
بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
بله حتما”. چه سوالی؟
بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد:
این به تو ربطی ندارد. چرا چنین سوالی می کنی؟
فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هرساعت کار، چقدر پول می گیرید؟
اگر باید بدانی خوب می گویم، ۲۰ دلار.
پسر کوچک؛ در حالی که سرش پایین بود؛ آه کشید. سپس به مرد نگاه کرد و گفت:
می شود لطفا” ۱۰ دلار به من قرض بدهید؟
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت:
اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال، فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو، فکر کن و ببین که چرا این قدر خودخواه هستی. من هر روز، سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم.
پسر کوچک ، آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد:
چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟
بعد از حدود یک ساعت، مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعا” چیزی بوده که او برای خریدش به ۱۰ دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد:
خواب هستی پسرم؟ نه پدر، بیدارم.
فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ دلاری که خواسته بودی. پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد:
متشکرم بابا! بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و غرولند کنان گفت:
با اینکه خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟
پسر کوچولو پاسخ داد:
برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من ۲۰ دلار دارم.
آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ دوست دارم با شما، شام بخورم

این داستان نشان می دهد که گاهی آنقدر ما از فرزندانمان غافل هستیم که گاها آن ها حس می کنند برای دیدن ما باید وقت بگیرند.

کمی به خود آئیم و در رفتار با فرزندانمان تجدید نظر کنیم. شاید فردا دیر باشد. پس امروز بفکر باشیم.

و در پایان…. لحظه ای با سقراط

پیش از آن که سقراط را محاکمه کنند، از وی پرسیدند: بزرگ ترین آرزویی که در دل داری چیست؟وی پاسخ داد: بزرگ ترین آرزوی من این است که به بالاترین مکان در آتن صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگویم: ای رفقا! چرا با این حرص و ولع بهترین و عزیزترین سال های عمر خود را به جمع آوری ثروت می گذرانید، در حالی که آن گونه که باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفالتان که مجبور هستید روزی ثروت خود را برای آنان باقی گذارید همت نمی گمارید؟

 

نویسنده : ابوالفضل سعادتی